مرورى بر زندگى نادرشاه افشار


نادر متعلق به طایفه افشاریا اوشار از اقوام ترک بود که با هراس از تهاجم مغول، موطن خود، ترکستان، را ترک کرده و در آذربایجان پراکنده بودند. شاه اسماعیل صفوى، گروهى از آنها را به کوچ اجبارى به ابیورد خراسان واداشت. در هر حال نادر از خانواده اى گمنام برخاسته بود و به همین دلیل است که میرزامهدى استرآبادى، مورخ برجسته نادر، مى نویسد: «گوهر شاهوار را نازش به آب و رنگ ذاتى خود است نه به صلب معدن.» و ظاهراً اگر نادر جوان، مورد توجه «بابا على بیگ کوسه» حکمران ابیورد قرار نمى گرفت، مطمئناً امروز هیچ نشانى از خود در کتابچه کاهى تاریخ به جا نگذاشته بود.

نادر همین که به اریکه قدرت نزدیک شد، پله هاى ترقى را پیمود و از مقام «تفنگچى آقاسى» به «ایشیک آقاسى» ارتقا پیدا کرد و بارها سرکرده سپاه باباعلى بیگ در نبردهاى مختلف شد. نادر، کم کم به شاه طهماسب هم نزدیک شد و عنوان معاون فرمانده کل ارتش ایران را از شاه طهماسب دریافت کرد. این پیوستگى نادر به شاه بى تاج و تخت اما آرمان زده صفوى، افق روشنى در برابر نادر مى گسترد.

در نخستین گام، نادر موفق شد ملک محمود سیستانى را شکست دهد، مشهد را تصرف کند و با خیانت همراهان ملک محمود، وى را از صحنه براند... گزارش فتح مشهد، بلافاصله به شاه طهماسب رسید، گزارشى که همچون مژده اى بود براى رسیدن به پیروزى هاى تازه و آینده اى روشن! شاه طهماسب، شادمانه به نادر لقب طهماسب قلى خان داد، یعنى چاکر طهماسب که در آن روزگار، هدیه ارزنده اى بود. اما این شادمانى هم دولت مستعجل بود. شاهزاده صفوى، رفته رفته از قدرت روزافزون نادر به هراس و دستپاچگى افتاد. نادر خودسرى هایى هم مى کرد که به این هراس دامن مى زد از جمله برخى از خزائن سلطنتى مشهد که متعلق به صفویه بود، توسط سپاه نادر چپاول شد، اگرچه این جواهرات بعدها از سوى نادر تسلیم شاه طهماسب شد اما خود زمینه مخالفت ها را فراهم کرد.
یکى از مهمترین اختلافات میان نادر و شاه طهماسب، در تصرف هرات و سرکوبى افغان هاى ابدالى بروز کرد. شاهزاده صفوى که قدرت نیاکانش را، بر باد رفته مى دید مى خواست قبل از هر چیز اصفهان آزاد شود، اما نادر معتقد بود قبل از آن باید ابدالى ها را سرکوب کرد. پشت این ماجراها، نهایتاً شاهزاده، مطیع نابغه نوظهور شد و سوگند خورد دست از خصومت با نادر بکشد. نادر مقتدرانه، در چند نبرد پى درپى که مهماندوت و مورچه خورت معروف ترین آنهاست، افاغنه را به زانو درآورد و رداى تسلیم بر تنشان پوشاند تا بدین ترتیب هم سرزمینش را از چپاول نجات دهد و هم قدرتش را به رخ شاهزاده جوان صفوى بکشد. سربریده اشرف افغان به همراه مشتى جواهرات گرانبها و از جمله الماسى درشت، به اصفهان فرستاده شده، این خود فتح نامه پیروزى بود، به این ترتیب بود که نادر مغرورانه، شاه طهماسب را از سریر قدرت به زیر کشید اما هنوز جسارت آن را نیافته بود که خود را جانشین آوازه صفویه کند. در نتیجه نوزاد هشت ماهه شاه سرنگون شده را به نام شاه عباس سوم، پادشاه کرد و خود نیابت سلطنت وى را بر عهده گرفت تا پله پله به اوج قدرت رسد. در مراسم نوروزى سال ۱۱۴۸ بود که نادر، بزرگان را به دشت مغان فراخواند تا درباره امور مهم کشور به گفت وگو بپردازد. این در واقع فقط یک مقدمه چینى ساده بود براى رسیدن به قدرت بیشتر گرچه نادر خطاب به بزرگان مى گوید: «من آنچه حق کوشش بود به جا آوردم و مملکت را از تجاوز روس و عثمانى نجات بخشیدم و متجاسران افغان را نیز به جاى خود نشانیدم، اکنون نیاز به استراحت دارم و از شما مى خواهم که طهماسب یا فرزندش عباس را که هر دو زنده اند یا هر کس دیگر را مایلید به سلطنت انتخاب کنید.» اما ظاهراً در پى این گفتار، یک زیرکى سیاسى موج مى زد. نزدیکان نادر، مردم را تحریک کردند که نادر را براى سلطنت مجبور کنند.

شاید از پیش، میان آنها و نادر توافقى پنهانى صورت گرفته بود. نادر در برابر این اجبار، واکنشى قدرتمندانه بروز داد و براى قبول سلطنت، شرط هاى چهارگانه اى گذاشت که اغلب، نشانگر نگره هاى اعتقادى اوست از جمله این که: «ایرانیان اعمال سب و رفض را که به وسیله شاه اسماعیل اول اعلام گردیده بود ترک کنند. با پیروى از تعالیم امام جعفر صادق (ع) آئین جعفرى را به عنوان رکن پنجم اسلام بپذیرند، ایرانیان از طرفدارى خاندان صفوى دست بردارند و هیچ یک از فرزندان آن خاندان را پناه ندهند و در نهایت اینکه سلطنت در خاندان نادر، موروثى باشد.» (تاریخ تحولات سیاسى اجتماعى ایران، ایران در دوره هاى افشاریه و زندیه _ رضا شعبانى _ نشر سمت _ ص ۳۸) ظاهراً نادر مى کوشید با چنین سیاست هایى، خاطره سلسله شکوهمند صفوى را به یکباره بزداید و خود یکه تاز میدان شود.

وى در جهت همین سیاست بود که به تغییر لباس و تبدیل سکه پول مبادرت ورزید. اولین گام را نادر بلند برداشت و آن تسخیر سرزمین افسانه اى هندوستان بود. انگیزه ظاهراً سرکوبى حسین سلطانى، حاکم قندهار بود که مدام آشوب مى آفرید. نادر در این مسیر به هندوستان هم تاخت. ارمغان این سفر جنگى جواهرات سلطنتى بود و تخت طاووس و نه تخت مرصع و مقدارى مسکوک طلا و نقره و پارچه هاى قیمتى و وسایل خانه و اسلحه و توپ، هزار فیل، هزار اسب، هزار شتر، صد خواجه، ۱۳۰ نویسنده، ۲۰۰ آهنگر، ۳۰۰ بنا، صد سنگتراش و ۲۰۰ تاجر و همچنین ۶۰ هزار جلد از کتاب هاى خطى گرانبها. نادر در طول قدرت مدارى خود، بار ها به چنین تاخت وتاز هاى جهانگیرانه اى مبادرت ورزید، نادر در بازگشت از هند نقاشان هندى را دستور داد تا صورتش را نقاشى کنند.

شاید نادر، آوازه اى فراتر از آنچه به چنگ آورده بود مى طلبید، ظاهراً دو تصویر از وى در لندن نگهدارى مى شود، علاوه بر آن کاسلز، نقاش جوانى بود که در بیش از هشت تابلو نبرد هاى شکوهمند نادر را ترسیم کرد. اما ظاهراً هرگز تصویرى از روزگار بیمارى و انزواى نادر حک نشده است. درست آن هنگام که پس از آن همه تاخت و تاز مغرورانه و قدرت طلبى دلیرانه، نادر به بیمارى درد معده مبتلا شد و بار ها پزشکان حاذق را به دربار خود کشانید، چهره تکیده نادر، پنجاه سال بعد از مرگش، از سوى عبدالله بن حسین، فرستاده عثمانى ها، این چنین ترسیم مى شود: «در چهره شاه ایران، آثار ضعف و پیرى ظاهر شده و چند تا از دندان هاى او ریخته است. رنگ چشم هاى نادر به زردى گراییده و بیشتر به مردى هشتادساله شبیه است تا مردى پنجاه و چند ساله، با این همه او جذابیت خود را حفظ کرده است.» و آیا این جذابیت با خشونت هاى افسار گسیخته اواخر عمر نادر که منجر به کور کردن فرزندش مى شود، رنگ نمى بازد؟! این پرسشى است که ظاهراً بى پاسخ مى ماند اما به هر حال به این چهره تکیده و استخوانى در آن سال هاى پایانى نمى آید که صاحب کلات باشد. اثر معروف نادر در کلات که گنجینه ذخایر نادرى است، توجه بسیارى از مورخان را جلب کرده است: «نادرشاه خزانه هاى خود را در ساختمان هشت گانه اى به نام «کاخ خورشید» در کلات بنا نهاد و برج هاى نگهبانى برپا داشت و تمام نقاط ضعیف دیوار ه هاى سنگى را نگهبان گذاشت و براى اطمینان و استحکام، سنگ هاى دیوار هاى اطراف کوه را صاف کرد که دسترسى بدان مشکل باشد.» (نادرشاه بازتاب حماسه و فاجعه ملى _ پناهى سمنانى _ ص ۲۵۳)


اما در نهایت نادر، ثروت هاى بى کران خود را و خاطرات تکتازى هایش را رها کرد و به دست یارانش کشته شد. او یکى از قربانیان توطئه ها و جنگ هاى خانگى بود، مردى که یکى از معاصرانش او را اینگونه توصیف مى کند: «... مردى را مى بینم که آغاز کار و تولدش چنان تاریک بود که به دشوارى مى شد تعیین کرد، این مرد، در پى مقصودى از روى عزم و ثبات... سازنده طالع آینده خود گشت. نقشه هاى خود را با تطبیقى خستگى ناپذیر به اجرا گذاشت تا اینکه... آسیا را به وحشت انداخت و حکمران مشرق زمین گشت...»
 


/ 4 نظر / 29 بازدید
حسن امیری

درود سلام دوست من تارنمای زیبایی دارید امیدوارم در راه شناساندن سرزمین تاریخی واسطور ه ای کلات بتوانیم گامی مثبت برداشته باشیم آرزوی بهروزی ونیک روزی را برای شما خواستارم. شاد باش ‘شاد زی ‘مهر افزون درودی بی بدرود

babak

salam . modatist ke hese ajibi be shakhsiate akharin jahangoshaye irano jahan peida kardeam . shakhsi ke hes mikonam vojodash emroze vajeb tar az diroz bode .

ایران

دوست عزیز بیشتر مطالعه کن. آقای نادر شاه میفرماید: من برای کشور گشلیی نیامده ام. من برای خارج کردن بیگانه از کشور امده ام. ایشان مغرور نبودند. که بگفته خود ایشان: من حتی نمی توانم مرگ یک گنجشک را ببینم... چه کنم که درمیدان جنگ با دشمن کشورم طرفم. ایشان زمانه اش را تغییر داد. اگر نه من وتو الان ایرانی نبودیم. هر تکه کشور دست کسی بود. خدمتی که"جناب آقای نادرشاه" به کشور کرد هیچ...هیچ حکومتی بعداز ایشان نکرد. تعصب را کنار بگذاریم. خاک پایش سرمه چشمم باد. روح "آقای نادر شاه" پرفتوح[گل][گل][گل]

ناسیونالیست

خدمت دوستانم بگویم نادرشاه افشار در زندگی خود به هیچکس التماس نکرد... که قاتلش دومی باشد.... پاژن یک خائن فرانسوی بود که به نادرشاه نزدیک شد. اینکه گفته شده تاج افسانه ، من نمیدانم نویسنده از کجا این مطلب رو نوشته!!!!!!!!!!! نادرشاه خود یک افسانه و اسطوره است. هیچ مادری چنین پسری با این شجاعت بدنیا نخواهد آورد. ایرانیان وطن پرست تا قیامت مدیون این مرد بزرگوار هستند. مرگ بر خائنین به ایران. برای روح بلند این سپهسالار دلاور سه صلوات بفرستید.